X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1389
 
امام صادق (ع ) فرمود: مردمى از شما شربتى آب مینوشد و خدا بهشت را بدان سبب براى او واجب میکند، سپس ‍ فرمود، او ظرف را بردهانش میگذارد و بسم الله میگوید و آنگاه میآشامد سپس دور میبرد بآنکه اشتها دارد، پس خدا را حمد میکند، باز بر میگردد و میآشامد، دوباره دور میبرد و حمد خدا میگوید سپس بر میگردد و میآشامد، باز دور میبرد و حمد خداى میکند، خداى عزوجل بهشت را بدین سبب برایش واجب میکند.
 
 قضیه جالب ابوسعید غانم هندی 
ابو سعید غانم هندى گوید: من در یکى از شهرهاى هندوستان که بکشمیر داخله معروفست بودم و رفقائى داشتم که کرسى نشین دست راست سلطان بودند، آنها 40 مرد بودند. همگى چهار کتاب معروف : تورات ، انجیل ، زبور، صحف ابراهیم را مطالعه مى کردند، من و آنها میان مردم قضاوت مى کردیم و مسائل دینشان را به آنها تعلیم نموده ، راجع به حلال و حرامشان فتوى مى دادیم و خود سلطان و مردم دیگر، در این امور بما رو مى آوردند، روزى نام رسول خدا را مطرح کردیم و گفتیم : این پیغمبرى که نامش در کتب است ، ما از وضعش ‍ اطلاع نداریم ، لازمست در این باره جستجو کنیم و به دنبالش برویم ، همگى راءى دادند و توافق کردند که من بیرون روم و در جستجوى این امر باشم ، لذا من از کشمیر بیرون آمدم و پول بسیارى همراه داشتم ، 12 ماه راه رفتم تا نزدیک کابل رسیدم ، مردمى ترک سر راه بر من گرفتند و پولم را بردند و جراحات سختى به من زدند و و به شهر کابلم بردند. سلطان آنجا چون گزارش مرا دانست ، بشهر بلخم فرستاد و سلطان آنجا در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابى اسود بود، درباره من به او خبر دادند که : من از هندوستان بجستجوى دین بیرون آمده و زبان فارسى را آموخته ام و با فقهاء و متکلمین مباحثه کرده ام .
داود بن عباس دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار کرد: و دانشمندان را گرد آورد تا با من مباحثه کنند، من بآنها گفتم : من از شهر خود خارج شده ، در جستجوى پیغمبرى مى باشم که نامش را در کتابها دیده ام . گفتند: او کیست و نامش چیست ؟ گفتم : محمد است . گفتند: او پیغمبر ماست که تو در جستجویش هستى ، سپس شرایع او را از آنها پرسیدم ، آنها مرا آگاه ساختند.
بآنها گفتم : من مى دانم که محمد پیغمبر است ولى نمى دانم او همین است که شما معرفیش مى کنید یا نه ؟ شما محل او را به من نشان دهید تا نزدش روم و از نشانه ها و دلیلهایى که مى دانم از او بپرسم ، اگر همان کسى بود که او را مى جویم به او ایمان آورم . گفتند: او وفات کرده است صلى الله علیه وآله . گفتم : جانشین و وصى او کیست ؟ گفتند: ابوبکر است . گفتم : این که کنیه او است ، نامش را بگویید، گفتند: عبدالله ابن عثمان است و او را بقریش منسوب ساختند. گفتم : نسب پیغمبر خود محمد را برایم بگویید، آنها نسب او را گفتند، گفتم : این شخص ، آن که من مى جویم نیست . آن که من در طلبش هستم ، جانشین او برادر دینى او و پسر عموى نسبى او و شوهر دختر او و پدر فرزندان (نوادگان ) اوست ، و آن پسر را در روى زمین ، نسلى جز فرزندان مردى که خلیفه اوست نمى باشد، ناگاه همه بر من تاختند و گفتند: اى امیر! این مرد از شرک بیرون آمده و بسوى کفر رفته و خون او حلال است .
من بآنها گفتم : اى مردم ! من براى خود دینى دارم که بآن گرویده ام و تا محکمتر از آن را نیابم از آن دست بر ندارم ، من اوصاف این مرد را در کتابهایى که خدا بر پیغمبرانش نازل کرده دیده ام و از کشور هندوستان و عزتى که در آنجا داشتم بیرون آمده در جستجوى او برآمدم ، و چون از پیغمبرى که شما برایم ذکر نمودید تجسس کردم ، دیدم او آن پیغمبرى که در کتابها معرفى کرده اند نیست ، از من دست بردارید.
حاکم آنجا نزد مردى فرستاد که نامش حسین بن اشکیب بود و او را حاضر کرد، آنگاه به او گفت با این مرد هندى مباحثه کن ، حسین گفت : خدا اصلاحت کند. در این مجلس فقها و دانشمندانى هستند که براى مباحثه با او، از من داناتر و بیناترند، گفت : هر چه من مى گویم بپذیر، با او در خلوت مباحثه کن و به او مهربانى نما.
پس از آنکه با حسین بن اشکیب گفتگو کردم ، گفت : کسى را که تو در جستجویش هستى همان پیغمبرى است که اینها معرفى کردند، ولى موضوع جانشینش چنانکه اینها گفتند نیست ، این پیغمبر نامش محمد بن عبدالله بن عبد المطلب است و وصى و جانشین او على بن ابیطالب بن عبد المطلب ، شوهر فاطمه دختر محمد و پدر حسن و حسین نوادگان محمد مى باشد.
غانم ابوسعید گوید: من گفتم : الله اکبر اینست کسى که من در جستجویش هستم ، سپس بسوى داود بن عباس بازگشتم و گفتم : اى امیر: آنچه را مى جستم پیدا کردم . و من گواهى دهم که معبودى جز خدا نیست و محمد رسول اوست ، او با من خوش رفتارى و احسان کرد و به حسین گفت : از او دلجوئى کن .
من بسوى ! او رفتم و با او انس گرفتم ، او هم نماز و روزه و فرائضى را که مورد نیازم بود، به من تعلیم نمود به او گفتم ، ما در کتابهاى خود مى خوانیم که محمد صلى الله علیه وآله آخرین پیغمبران بوده و پس از او پیغمبرى نیاید و امر رهبرى بعد از او با وصى و وارث و جانشین بعد از اوست ، سپس با وصى او پس از وصى دیگر و فرمان خدا همواره در نسل ایشان جاریست تا دنیا تمام شود. پس وصى وصى محمد کیست ؟ گفت : حسن و بعد از او حسین فرزندان محمد صلى الله علیه وآله اند. آنگاه امر وصیت را کشید تا به صاحب الزمان علیه السلام رسید، سپس ‍ از آنچه پیش آمده (غیبت امام و ستمهاى بنى عباس ) مرا آگاه ساخت . از آن زمان من مقصودى جز جستجوى ناحیه صاحب الزمان را نداشتم .
عامرى گوید: سپس او بقم آمد و در سال 264 همراه اصحاب ما (شیعیان ) شد و با آنها بیرون رفت تا به بغداد رسید و رفیقى از اهل سند همراه او بود که با او هم کیش بود.
عامرى گوید: غانم به من گفت : من از اخلاق رفیقم خوشم نیامد و از او جدا شدم ، و رفتم تا به عباسیه (قریه اى بوده در نهر الملک ) رسیدم . مهیاى نماز شدم و نماز گزاردم و درباره آنچه در جستجویش برخاسته بودم ، مى اندیشیدم که ناگاه شخصى نزد من آمد و گفت : تو فلانى هستى ؟ - و اسم هندى مرا گفت : - گفتم : آرى ، گفت : آقایت ترا مى خواند، اجابت کن .
همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از این کوچه به آن کوچه مى برد تا به خانه و باغى رسید، حضرت را در آنجا دیدم نشسته است ، بلغت هندى فرمود: خوش آمدى ، اى فلان ! حالت چطور است ؟ و فلانى و فلانى که از آنها جدا شدى چگونه بودند؟ تا چهل نفر شمرد و از یکان یکان آنها احوالپرسى کرد، سپس آنچه در میان ما گذشته بود، به من خبر داد و همه اینها به لغت هندى بود، آنگاه فرمود: مى خواستى با اهل قم حج گزارى ؟ عرض کردم : آرى ، آقاى من ! فرمود: امسال با آنها حج مگزار و مراجعت کن ، و سال آینده حج گزار سپس کیسه پولى که در مقابلش بود، پیش من انداخت و فرمود: این را خرج کن ، و در بغداد نزد فلانى - نامش را برد- مرو، و به او هیچ مگو.
عامرى گوید: سپس در قم نزد ما آمد و پس از فتح و پیروزى (رسیدن بمقصود و دیدار امام علیه السلام ) بما خبر داد که رفقاى ما از عقبه بر گشتند، و غانم بطرف خراسان رفت ، چون سال آینده شد، بحج رفت و از خراسان هدیه اى براى ما فرستاد و مدتى در آنجا بود و سپس وفات یافت - خدایش بیامرزد.